تبليغاتX
ستاره تنها در ظلمت شب

ستاره تنها در ظلمت شب

کد های جاوا

تفاوت عشق و دوستی

بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفاوت هائی است. نکات زیر به شما کمک خواهند کرد تا این تفاوت ها را درک کنید :

1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده  و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی رامی بینید که آن را  دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.

2- هنگامیکه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولی هنگامیکه کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا ( زمستانی زیبا ) است.

3- وقتی به کسی که عاشق هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن وقتی به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.

4- وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر چه در ذهنیات خود دارید بیان کنید اما در مورد کسی که  دوستش دارید شما توانائی آن را دارید.

5- در مواجه شدن با کسی که عاشق هستید خجالت میکشید وحتی  دست و پای خود را گم می کنید  اما در مورد فردی که دوستش دارید راحت تر بوده و توانائی ابراز احساسات به او را خواهید داشت.

6- وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او دارید.

7- شما می توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا که حتی اگر این کار را بکنید ، عشق همچنان قطره ای در قلب شما و برای همیشه خواهند ماند.

مطالب گفته شده اگرچه تا حدود زیادی درست هستند ولی بیاد داشته باشید که مطلق نیستند و اصولا انسانها و

احساسات آنها پیچیده تر از این بیان هاست...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 12:23  توسط حبیب خانی  | 

 

Image hosted by TinyPic.com
 

  

مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم

 به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم

 به جرم عشق تو صد زخم كاري بر جگر دارم

 جگر سهل است اگر خونم فشاني دوستت دارم

 

 

 
 

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

 گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 12:22  توسط حبیب خانی  | 

دریای شور انگیزه چشمانت چه زیباست

جایی که باید دل به دریا زد همینجاست

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 12:10  توسط حبیب خانی  | 

باران که  می بارد

دلم برای دیدنت پرپر می زند.

 تو مثل قطرات بـــــاران

                  پاک و زلالـــــی

 و صداقـــــت

                رحمت خدا را در چشمهایت جلوه گر میکند

 باران که می بارد

              نوازش دستهای تو را بر گونه هایم حـــــس میکنـم

  تو طعـــم عشــــقی    

            در لحــــظه های دلتنــــگی ام

 بی نگاه تــــو

           دریغا که باران هـــــــم

                                    پنجره احساس مـــرا خیــــس نکــــرد  

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 11:56  توسط حبیب خانی  | 



وقتی اون چشمای پر از اشکت رو میبینم

و قطره های اشکی که

از گونه های قشنگت سرازیر میشه

و کسی نیست اونا رو پاک کنه!

وقلبی که زخمش حاصل خنجر بی مهری عاشق دیروزیه

دلم آتیش میگیره!

با خودم میگم

آدم باید عاقلانه عمل کنه

و مواظب صیادای شیادی باشه

که از عشق به عنوان طعمه استفاده میکنن!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 11:33  توسط حبیب خانی  | 





گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس گونه ام خيس شد و قلبم شكسته گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريخت
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 11:18  توسط حبیب خانی  | 

                  .             

شبها در انتظاری کشنده و در سکوتی ترسناک بر سکوی عشق مینشینم و به درگاهی که در گذشته همیشه تو را در آن میدیدم چشم میدوزم , در آرزوی دیدن تو که اگر هزاران هزار بار عملی شود هیچ گاه این آرزو به پایان نمیرسد .

در یک هنگام صدای میشنوم از وجود م , که گوید برخیز و به درگاه خانه دوست نگاه کن . نمیدانم این احساس درست است یا خیر ولی هر بار که دیدم آتش عشقم چند برابر شد و به درگاه خداوند دعا کردم . ولی ایکاش این فصل سرد نمی آمد که تورا زا من گرفت . ستون های آهنی از خاک سر بر کشیدند و دل آسمان را شکافتند و برای خود نمایی ه هر روز به خود میرسند و هر روز زیبا تر میشوند و من را از تو دور تر میکنند , توان ایستادن در میان کوچه ها را ندارم . توان له شدن ار زیر نگاه ها را ندارم . توان بی تو ماندن را هم ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:28  توسط حبیب خانی  | 

باید بروم

باید بروم صدایی از بیشه مرا می خواند و در اینجا هجومی سرد بر تار دلم چنگ درد می اندازد...باید انگار ببندم بارم و همین امشب باید بروم سهم این ثانیه ها دلتنگی است و در آغوش کسی سایه ی من پندار نیست دست هایم هم تنهاست و حصاری سرد بر گرد نفس هایم است می برم در آب پایم را من تا عبور خنک آب بر آن بوسه زند گامهایم خسته اند چشمهایم خسته... بی گمان باید بروم جاییکه که عشق را احساس را مردم ان می فهمند.

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
¤
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
¤
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
¤
يادم آيد تو به من گفتی:
« از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! »
¤
با تو گفتم:
« حذر از اين عشق؟
ندانم
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم »
باز گفتم که: « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … »
¤
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم
¤
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم…!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:26  توسط حبیب خانی  | 

 

لحظه گمشده

قاب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت
اين تاريكي طرح وجودم را روشن مي كرد

در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد

زيبايي رها شده اي بود

و من ديده به راهش بودم
روياي بي شكل زندگي ام بود

عطري در چشمم زمزمه كرد

رگ هايم ازتپش افتاد

همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

در شعله فانوسش سوخت

زمان در من نمي گذشت

شور برهنه اي بودم

او فانوسش را به فضا آويخت

مرا در روشن ها مي جست

تار و پود اتاقم را پيمود

و به من ره نيافت

نسيمي شعله فانوسش را نوشيد

و تنها تاریکی بود که مرا یافت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:24  توسط حبیب خانی  |