لحظه گمشده
قاب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت
اين تاريكي طرح وجودم را روشن مي كرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد
زيبايي رها شده اي بود
و من ديده به راهش بودم
روياي بي شكل زندگي ام بود
عطري در چشمم زمزمه كرد
رگ هايم ازتپش افتاد
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمي گذشت
شور برهنه اي بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها مي جست
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت
نسيمي شعله فانوسش را نوشيد
و تنها تاریکی بود که مرا یافت

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:24  توسط حبیب خانی
|
