باید بروم
باید بروم صدایی از بیشه مرا می خواند و در اینجا هجومی سرد بر تار دلم چنگ درد می اندازد...باید انگار ببندم بارم و همین امشب باید بروم سهم این ثانیه ها دلتنگی است و در آغوش کسی سایه ی من پندار نیست دست هایم هم تنهاست و حصاری سرد بر گرد نفس هایم است می برم در آب پایم را من تا عبور خنک آب بر آن بوسه زند گامهایم خسته اند چشمهایم خسته... بی گمان باید بروم جاییکه که عشق را احساس را مردم ان می فهمند.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
¤
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
¤
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
¤
يادم آيد تو به من گفتی:
« از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! »
¤
با تو گفتم:
« حذر از اين عشق؟
ندانم
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم »
باز گفتم که: « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … »
¤
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم
¤
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم…!
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
¤
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
¤
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
¤
يادم آيد تو به من گفتی:
« از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! »
¤
با تو گفتم:
« حذر از اين عشق؟
ندانم
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم »
باز گفتم که: « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … »
¤
اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم
¤
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم…!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:26  توسط حبیب خانی
|
