. شبها در انتظاری کشنده و در سکوتی ترسناک بر سکوی عشق مینشینم و به درگاهی که در گذشته همیشه تو را در آن میدیدم چشم میدوزم , در آرزوی دیدن تو که اگر هزاران هزار بار عملی شود هیچ گاه این آرزو به پایان نمیرسد . در یک هنگام صدای میشنوم از وجود م , که گوید برخیز و به درگاه خانه دوست نگاه کن . نمیدانم این احساس درست است یا خیر ولی هر بار که دیدم آتش عشقم چند برابر شد و به درگاه خداوند دعا کردم . ولی ایکاش این فصل سرد نمی آمد که تورا زا من گرفت . ستون های آهنی از خاک سر بر کشیدند و دل آسمان را شکافتند و برای خود نمایی ه هر روز به خود میرسند و هر روز زیبا تر میشوند و من را از تو دور تر میکنند , توان ایستادن در میان کوچه ها را ندارم . توان له شدن ار زیر نگاه ها را ندارم . توان بی تو ماندن را هم ندارم |
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:28  توسط حبیب خانی
|

.